قهرمان ميرزا عين السلطنه

765

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كفايت اين خرج را نخواهد كرد . مال پرسيدم تا طهران چند كرايه مىدهند ؟ گفت بيست و پنج هزار . دوازده مال لازم داريم به اعلى درجه گران است . گلين خانم هم به آب رفت . هرقسم بود طاقت آورده مدتى مانده بود . نزديك ناهار چند نفر دختر به سن چهارده و پانزده لخت شده به آب رفتند . جاى ما بلندى [ بود ] و پيدا بودند . اين دخترها دماغى داشتند و كارها مىكردند . اولا لخت‌عور بدون لنگ بودند . ثانيا از آب بيرون آمده دور حوض عقب همديگر مىدويدند . رقاصى مىكردند . بشكن مىزدند . تصنيف و آواز مىخواندند . باهم كشتى مىگرفتند . طاق‌باز روى آب افتاده شنا مىكردند . دو ساعت تمام اين دخترها مشغول بودند . ما را مىديدند و هيچ حيا نمىكردند . ياد حسن بصرى و دخترها كه در درياچه رفته بودند و جلد آنها را دزديده افتادم . از حكايات خوب الف‌ليله است . اينها جلدى نداشتند و فارغ البال رفتند . بعد از ناهار يك ساعت خوابيدم . باد امروز ساكت شد . صداى آب هرازپى به لذت خواب افزوده بود . بيدار شدم ديدم باز صداى زنها مىآيد . دستهء ديگرى به آب رفته بودند از اوليها بزرگتر و كمى از آنها معقولتر [ بودند ] . چند نفر پسربچه اطراف آب را احاطه كرده متصل از اين گوشه و آن گوشه به اقسام مختلف تماشا مىكردند . دلربايى زنها و تماشاى پسرها خيلى عالم داشت . رضا بيك اسباب حمام برد . از عقب رفتم . آب سرد بود به زحمت داخل شدم . پسرها را گفتم آمدند لخت شدند . يك لنگ داشتند و شش هفت نفر بودند . يكى در آب مىآمد لنگ را به ديگرى مىداد و همين‌طور تماما داخل شدند ، شنا كردند ، بازى كردند . گفتم چرا زنها را تماشا مىكرديد . جواب دادند براى همين كار آمده بوديم . اينها شيطان بودند ( يعنى زنها هرزه بودند ) . گفتم به شما فحش نمىدادند . . . ديدم جوابهاى شافى دادند . خيلى در آب توقف كردم بدنم به سوزش افتاد و كمى جوش كرد . گفتند حالا اثر كرده خارج شويد بهتر است بيرون آمدم . گلين خانم خيال داشت برود در ده تعزيه مىخوانند . تعزيه‌خوان از بارفروش آورده‌اند . بعد از نماز سر پل رفتم تماشائى نداشت . يك نفر ماهيگير خواستم پائين رودخانه كنار چادر فرنگيها رفتيم . هيچ صيد نشد . روس و فرانسوى سه نفر روس و يك فرانسوى آمده‌اند . نوكرش مىگفت ده روز لار بوديم . سه نفر آنها آب‌گرم رفته‌اند . من گمان كردم چادر خالى است خواستم وضع آمدن آنها را ملاحظه كنم . در چادر را بالا كرد يك نفر روس گردن كلفت با ريش پهنى نشسته مشغول نقاشى بود . داخل نشده رد شدم . آدم فرستاد بيائيد . عذر خواستم . اجزاء بانك روس مىباشند . از اينجا به قلهء دماوند خيال رفتن دارند . به نوكرش گفتم اين يكى چرا نرفته . گفت از بس گنده و تنبل است . اغلب منزل مىماند نمىتواند خوب سوار شود . هواى خوشى است باد نمىآيد . اما هرگز اينجا به صفا و لطافت دماوند نيست .